خرید بک لینک
رفتن تو پایان این قصه نبود. حالا من با این شهری که اغشته به بوی توست چه کنم!! بنام سکوت خدا برایم کافیست!

برچسب: نویسنده: ترانه عباسی تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 19:00

امروز… من با همه تنهایی خود به یاد آن همه خاطره ها می نویسم.. به یادت هستم و شاید روزی… غرق در تنهایی خود بنویسم.. من به یادت مردم… بنام سکوت خدا برایم کافیست!

برچسب: نویسنده: ترانه عباسی تاريخ: چهارشنبه 19 دی 1397 ساعت: 19:00

از گم شدن همه میترسیم اما زیباترین , روز زندگیام روزی بود که با تو در میانه جنگـل گم شدیم. وبلاگ بنام سکوت خدا برایم کافیست

برچسب: نویسنده: ترانه عباسی تاريخ: شنبه 1 دی 1397 ساعت: 17:45

چقدر سفت شده است پدال دوچرخه ی دونفره ی عشقمان ! یا من خسته شدم یا به سربالایی رسیدیم شاید , هم تو دیگر رکاب نمی زنی … ! وبلاگ بنام سکوت خدا برایم کافیست

برچسب: نویسنده: ترانه عباسی تاريخ: شنبه 1 دی 1397 ساعت: 17:45

از چشم یا آسمان فرقی نمیکند باران , که بر زمین افتاد دیگر باران , نیست وبلاگ بنام سکوت خدا برایم کافیست

برچسب: نویسنده: ترانه عباسی تاريخ: شنبه 1 دی 1397 ساعت: 17:45

دگر از درد تنهایی، به جانم یار میباید دگر تلخ است کامم، شربت دیدار میباید ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح نصیحت گوش کردن را دل هشیار میباید مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی که میگفتم:

برچسب: نویسنده: ترانه عباسی تاريخ: شنبه 1 دی 1397 ساعت: 17:45

اگر زرین کلاهی عاقبت , هیچ اگر خود پادشاهی عاقبت , هیچ اگر ملک سلیمانت ببخشند در آخر خاک راهی عاقبت هیچ بنام سکوت خدا برایم کافیست

برچسب: نویسنده: ترانه عباسی تاريخ: شنبه 1 دی 1397 ساعت: 17:45

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت آتش زدم، کشتم من بهار عشق را دیدم ولی باور نکردم یک کلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم من ز مقصدها پی مقصودهای پوچ افتادم تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم من

برچسب: نویسنده: ترانه عباسی تاريخ: شنبه 1 دی 1397 ساعت: 17:45

اما من و تودور از هم می پوسیمغمم از وحشت پوسیدن نیستغمم از زیستن بی تو دراین لحظه پر دلهره است دیگر از من تا خاک شدن راهی نیستاز سر این باماین صحرا این دریاپر خواهم زد خواهم مرد غم تو این غم شیرین , را

برچسب: نویسنده: ترانه عباسی تاريخ: شنبه 1 دی 1397 ساعت: 17:45

من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها یک عالم گله و خدایی بی ادعا گم شده بودم میان دیروز و فردا تا تو را یافتم.. با تو خودم را یافتم صدایت در گوشم پیچید نگاهت در چشمانم نقش بست نشان دادی به من آنچه بودم

برچسب: نویسنده: ترانه عباسی تاريخ: شنبه 1 دی 1397 ساعت: 17:45

به خانه می رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود چیزی دزدیدی؟ پدرش گفت.. دعوا کردی باز؟ مادرش پرسید.. وبرادرش کیفش را زیر و رو می کرد در پی آن چیز که در دل پنهان کرده بود.. تنها مادر بزرگش دیده بود شاخ

برچسب: نویسنده: ترانه عباسی تاريخ: شنبه 1 دی 1397 ساعت: 17:45

صفحه بندی